عشق و داستان
عشق و داستان
چشمام خستهست، فکرم شلوغه، دلم گرفته، حالم یه جوره... صبح تا شب، دنبالِ کار، شب که میشه، میمونم بیدار... نه حوصله، نه حرفِ تازه، یه دل خسته، یه مَغزِ آشُفتِ (Vers2) گوشی رو سایْلِنْتْ، درها رو بستم، با خودم تنهام، با خودم نشستم... آره نشستَمْ دیگه حال ندارم، حوصله کم شده، هرچی ساختم توی عمرم، یهجوری گم شده... (Vers3) شاید فردا، یه روزِ بهتر باشه، شاید دوباره، دلم با دنیا راه بیاد... فعلاً بذار، سُکوتْ کُنَمْ یِ کَمْ، رضا فاکس خستهست، ولی هنوز سَرپاست...